خاطره بازگشت - عروج
+ خاطره بازگشت ...
بنام یگانه مقصد عشق و عروج
اَلسَّلامُ عَلَیْکِ اَیَّتُهَا الصِّدیقَهُ الشَّهیدَه فاطِمَهُ الزَّهْراء سَلامُ الله عَلَیْهَا
یا ایا صالح المهدی عاجر
خاطره بازگشت ...
چند وقتی بود که به برگشت فکر می کردم ... با خودم میگفتم آیا میشه بعد از این همه مدّت برگشت ؟ آیا می شه روند زندگی رو تغییر داد ؟ ... ... ... اما به نتیجه ای نمی رسیدم ...
آخه از زمانی که خاطر بود نقطه سفیدی در زندگی نداشتم ، شاید درست نباشه اینگونه بگم که هر گناهی که فکرش رو بکنید وجود داره من انجام داده بودم ... !!! گاهی اوقاط ، با خودم میگفتم ، تو که از اول گناه کار بودی ، تو که تو شهر زبون زد همه هستی !! کارهایی که تو کردی هیچ کس تو این چند سال اخیر انجام نداده خصوصاً تو این محله و خیابون .... ؟؟ همه مردم تورو میشناسند چرا به فکر برگشتی ..... ؟!؟!؟!؟!!؟!؟!؟!
چند تا چیز بود که نمیتونستم باهاش کنار بیام :
یکی اینکه با خودم میگفتم دیگه راهی برای برای برگشت یا توبه نداری ... ! آخه تو به چه روویییی می خواهی بری پهلوی خدا بگی خدا منو ببخش ...! غلط کردم ...! اشتباه کردم ...! اصلاً روت میشه بری جلوی خدا ، کسی که همه چیز زندگیت رو دیده و هر کاری کردی ثبت داره سرت رو بلند کنی و بایستی ، چه طور جلوی کسی که بهت زندگی داده نمک خوردی و نمکدون شکستی می خواهی سر بلند کنی ... ؟؟!!؟؟
دوم اینکه آخه اگه میخواستم آدم خوبی بشم همه چیز رو بزارم کنار ، تو این محله و خیابون دیگه هیچ کس برام ارزش قائل نبود همه منو به چشم همون آدم بد نگاه میکردند ...!! اصلاً خدا هیچی با این مردم چی کار میکردم ... ؟؟!!!
سوم این که اگه میخواستم توبه کنم ، بایدهمه چیز خودمو میزاشتم و از اون محله میرفتم جایی که هیچ کس منو نمی شناخت ، چه طور باید بدهی هامو جبران میکردم چه طور این همه دین گردنم رو ادا می کردم چه طور اینهمه مال مردم رو برمی گردوندم ...........
ای خدا .....................................................
ای کاش هیچ وقت باسید مهدی آشنا نمیشدم ... ؟! ای کاش وقتی راجع به عشق برام حرف میزد حرفاشو نمیشنیدم ...؟!
آخه سید مهدی کاش لااق تو بودی ایکاش ......................................
سید مهدی میگفت همه آدم های خوب همه کساییی که به جایی رسیدن ... از عشق به خدا و اهل بیت شروع کردن ...
اونا با فکر و یاد خدا واهل بیت حال خوش میگیرن با عشقشون دائماً دیوونه و مستند .......
آره منی که زهر ماری مصرف کردم میدونم مست شدن یعنی چی .....
با خودم میگفتم اونی که که با یاد خدا و اهلبیتش مست میشه خوش به حالش من حالشو میفهمم کاش منم مثل اونا و کاش بهتر از اونا می بودم ..... اما بعدش با خودم میگفتم زهی خیال باطل ....
آخه دیییونه تو کجا عشق واقعی کجا ... ! ؟ توکجا عشق اهل بیت کجا ... ؟ ! آخه من نجس چه طور خودمو میتونستم وسط این پاک ها قرار بدم ....
آشنایی با سید مهدی برام خیلی جالب بود ... ؟ ! سید مهدی مسیر زندگی منو تغییر داد ... ؟ ! .........................
همه چی از اون موقعی شروع شد که نوچه ها بعد از خوردن زهرماری رفته بودن تو محله و یه دختر رو با خودشون آورده بودن هم برای من و هم برای خودشون ...
چیزی که یادم میاد ازاون موقع دختره فریاد میزد یا فاطمه الزهراء نجاتم بده ... نمیدونم چی شد اما نو چه ها رو بیرون کردم و خودم و دختره تنها شدیم خیلی گریه میکرد ... دلم خیلی سوخت تا به حال دلم اینطور نسوخته بود ... شاید به خاطر قسم ها بود نمیدونم .....
اینبار منو اینوجوری قسم داد تورو به جدم زهرا قسمت میدم با من کاری نداشته باش ...
اون میدونست من داریوش پلنگم و هیچی جلو دارم نیست ... و همین طور قسم میداد ... نا گهان دیگه ساکت شد نمیدونم چرا ... اما یه صدایی بهم گفت برش گردونم تا به حال همچین صدایی نشنیده بودم و همچین حسی هم نداشتم انگار اصلا به این دختره میلی نداشتم دستشو گرفتم و از خونه زدم بیرون ...
همه نوچه ها دنبالم بودن و تعجب کرده بودن ... ازش آدرس خونه رو پرسیدم و تا در خونه رسوندمش ... نوچه ها رو هم یه فص زدمو بهشون هشدار دادم دیگه با این دختر کاری نداشته باشن ... همه چی به همون صدا برمیگشت .
چند وقتی بود دگرگون شده بودم ... فکر اون صدا و دختر و اینکه چی شد و ... داغونم کرده بود ...
یه روز که نزدیکای مسجد نشته بودم و و مردمی که به سمت مسجد میرفتن رو نگاه میکردم ، یکی یک دفعه زد روی شونم به اسم صدام زد : داریوش پلنگ ... پاشو ... خیلی تعجب کردم تا به حال ندیده بودمش ... شوکه شده بودم . اصلا نمیشناختمش ... یه جوون خوش سیما ، یه جورایی نورانی با شال سیدی و شلوار بسیجی و ... بود . خیلی خوش سیما بود ته دلم بهش گفتم خوش به خالت ، بهت زده شده بودم کارهایی که کردم اتفاقی بودگویی اومده بود فقط برای من ...
نا خواسته پا شدم اما جرأت نداشتم سرمو بالا بگیرم ، دسمتو گرفت و راه اوفتاد سمت مسجد .... .
هرچی جلوتر میرفتیم مردم بیشتر نگاهمون میکردن بعضی هاشونم که فهمیده بودن دارم میرم مسجد از مسجد میزدن بیرون .... وارد مسجد که شدیم همه رفتند بیرون هیچکس تو مسجد نموند ... نوچه ها دنبال این بودن من چی کار میکنم
وای نمیدونید چی حالی داشت وقتی وارد مسجد شدم ... اون موقع ناخواسته دلم ترکید ... زدم زیر و گریه و نشستم دیگه تو مسجد کسی نمونده بود هیچ کس فکر نمیکرد داریوش پلنگ بیاد مسجد ...
از اون جوون پرسدم آقا شما کی هستی ؟ گفت : داداشت مهدی هستم ... سید مهدی .........................
اون روز هرچی تو دلم بود ریختم بیرون منو سید مهدی و خدا ... تو خونه خدا و اهلبیتش .............................
تا آخر شب حتی یک نفر هم تو مسجد نیومد ..... این تنهایی و آرا مش رو دیگه هیچ وقت بعد از سید مهدی تجربه نکردم ....
سید مهدی یه گوش شده بود ومنم یه پر حرف.... هر چی تو فکر و تو دلم بود ریختم بیروونو براش گفتم
فقط گوش کرد فقط ...
شروع به حرف زدن کرد ... خیلی آروم و سبک شدم تو اون حال و هوا وضو ونماز رو کامل یادم داد نمازو به جماعتش خوندم چه نمازی ... اولین نماز زندگیمو با بهترین دوست و یکی از پاک ترین آدما خوندم خیلی باحال بود نمیتونم باز گوکنم ... بلد نیستم به چه زبونی بگم ... آسمونی شده بودیم آسمونیه آسمونی
شب جمعه تو خلوتی مسجد رفت سراغ کمیل علی (ع) خیلی حال داد خیلی ... هیچ وقت اینجوری حال نکرده بودم...
اون هفته همه شبانه روز رو با سید مهدی بودم .. سید مهدی منو تو اون هفته خوب تربیت کرد ...
از عشق خدا و اهلبیتش گفت از عشق مادرش زهراء از حضرت زهراء
وقتی داستان تحول و زندگیمو گفتم خیلی گریه کرد حضرت فاطمه ی زهراء بهم نظر کرده بود ... خودش اینو گفت
اره بی بی بهم نظر کرده بود ... همه چی به اون روز و شب ... به منو اون دختر برمیگشت ...
اینو سید مهدی میدونست ... از کجا نمیدونستم ... اما اینو حسم بهم میگفت ... خوب میدونست اگه بگه شاید من نارحت بشم .. اصلا به روم نیاورد اصلا ...
آخر هفته بعد منو برد مسجد برای اعزام به جبهه ثبت نام کرد قبلش فقط منو مدیون خودش کرد ...
تمام بدهی هامو صاف کرده بود از همه مردم محل برام حلالیت گرفته بود اینو بعد ها فهمیدم ... هر چی دارم از سید مهدی دارم ... همه چیز ... زن ... بچه ... دین ... عشق ... بسیج ... همه چیز رو همه چیز رو ...........
منو باخودش برد جنگ ... چند وقتی بیش باهم نبودیم اما خیلی صمیمی شده بودیم یکی از شب ها که باهم به شناسائی رفته بودیم فهمیدم سید مهدی مسئول اطلاعات عملیات گردانه ... تازه فهمیده بودم این جوون متواضع و خوش سیما کیه ؟ از این به بعد خیلی خجالت میکشیدم ... اما با بقیه خیلی فرق داشت ...
تو جبهه عاشقان واقعی رو دیدم ... کساییی که عشق میکردن و میجنگیدن ... کسایی که اومده بودن فدا بشن ... کسائیی که آماده شهادت بودند ... آره شهادت آرزوی که باید با خودم به گووور ببرم ...
بالاخره لحظه جدایی هم اومد ... اون هم مثل خیلی های دیگه اومده بود برای رفتن ... غسل جمعه و دعای عهدش هیچ وقت ترک نشده بود ... تو عملیات رمضان وقتی که هنگام عملیات جلوتر از همه بودیم از نواحی سر ، گردن و پهلو مورد اصابت گلولهو ترکش قرار گرفت لحظه شهادت دست نوشته ای که حکم وصیت نامه داشت رو به من داد و گفت حتما به خانواده اش بدم ...
نمیدونستم چه طور باید با جسد شهیدش وداع کنم ... خیلی سخت بود ... شاید بعد از آن هزاران بار آرزوی مرگ میکردم ....
شادی شهادتش و غم از دست دادنش هنوز در قلبم هست ...........
بعد از عملیات هرچی گشتیم جسد شهیدش رو پیدا نکردیم .... هنوز که هنوزه پیدا نشده ............. معراجش قبرش شده بود ..... و همچون مادرش همیشه مخفی ...............................................
همه چی تو وصیت نامه تنظیم شده و بدون نقص بود ...... گوییی او همه چیز رو آماده کرده بود ..................
خونش برام آشنابود اما تا به حال اونجا رو یادم نبود ..... در جمع خونوادش جرأت سر بلند کردن داشتم ..........
اما وصیت نامه را خواندم.........
سید مهدی فکر همه چیز بود حتی من ............... دینی گردنم گذاشت که هیچ وقت فراموشش نمیکنم ..........
اسم منو هم گذاشته بود مهدی .... من میدونستم لیا قت ندارم و نخواهم داشت ... اما چون سید مهدی گفته بود قبول کرده بودم حتی کارها شناسنامه رو هم خودش انجام داده بود ......
سید مهدی وصیت کرده بود خواهرش فاطمه رو به ازدواج من در بیارن ....
بعد متوجه شدم فاطمه همون دختری بود که باعث تحولم شده بود .......................
من کجا ، سید مهدی کجا ، خواهرش کجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟///
خداااااااااااااااااااااااااااا ....................................................
دینم رو از سید مهدی دارم .... عشقم از اون .... اعتقادم از اون ... بسیجی بودنم از اون ... چی بگم ......
فاطمه خودش خیلی سید مهدی رو قبول داشت خیلی ............ این قدر که با این که میدونست من چه کسی بودم و هستم حتی برای ازدواج نه هم نگفت .............................
اکنون خیلی وقته گذشته ............ دور و برم خیلی تغییر کرده .......... سید مهدی رفت اما من رو سیاه رو تنها گذاشت ....
از اون به بعد دیگه کسی نبود راهنماییم کنه ... دیگه شور و حال شب های جمعه نیست ... هر روز این شهر و مردم آلوده تر میشن ..... هر روز منم با مردم سقوط میکنم .........
دیگه روزهای خوش با مهدی بودن برنمی گرده ... اما فاطمه یادگاری است که تا ابد مواظبش خواهم بود ...
او همه چیز من شده درسته که جای سید مهدی خیلی خالیه اما سیده فاطمه خوب جای اونو بارم پرکرده ....
خیلی وقته گذشته من یادم نرفته این کشور چه گلهاییی رو از دست داده ............
جوان های ما خیلی پاک هستن .... اما دشمن خیلی روی اونها کار کرده .......... رایانه ، اینترنت ، ماهواره ... همه در زیر دست استکبار هدفمند فعالیت میکنند قصد کردند آندولوسی دیگر بسیازند ......
نمیخواهم بگن و نصیحت کنم چون خودم بد بودم ..........اما جوان های گل و پاک .... دختر و پسر ها ی جووون خودتون یکم فکر کنید ..... نظام شاهنشاهی و نظام کنونی رو با عدالت بررسی کنید ....
دشمن با قرار دادن و محدود کردن فکر و اندیشته ما در یک جا و یک سو و یک محل خیلی قصد ها کرده ....
ما ایرانی هستیم ... غیرت داریم ... مرد بودن خیلی مهمه ... لوتی بودن مهمه .....
دارن مارو با سکس آلوده میکنن ... سکس همنوع با همنوع ... سکس خانوادگی و غیرخانوادگی ........... چی بگم
خدا زن رو برای آرامش مرد خلق کرده ... و مرد رو هم برای آرامش زن ...........
زن و مرد ... زوج بودن ... خانواده داشتن ... حفظ اصول انسانیت مهمه ......
این انقلاب با خون مهدی ها آغشته شده ............................
خواهرم این نوع لباس پوشیدن ها رو بات لباس پوشیدن رقیه حسین (ع) مقایسه کن .....
خواهرم مانتو های چسب و نمایان کننده بدن چه خاصیتی داره ...
خواهرم تو زیبایی و زیباییت در مقابل نگاههای حرام آلوده میشه ......
خواهرم مگر چادر چه اشکالی داره که حتی نگاهشم نمیکنید ......
خواهرم تو برای بازی های جنسی خلق نشدی ...
تو آفریده شده ای تا فرزندانی چون سید مهدی ها ... زکریا ها ... خمینی ها ... ابن سینا ها را تربیت کنی ...
خواهرم از دامن زن مرد به معراج می رسد ....
خواهرم عفت و بکارَت خود را ارزان نفروش ..........
خواهرم فکر کن ... چرا باید خود را برای دیگران درست کنی .......
خواهرم عشق را با عقل و احساس و اعتقاد و دین در کنار زوجی پاک آغاز کن ... تا هم هویت انسانیت حفظ شود ... و هم خون مظلوم پسر فاطمه حسین (ع) که که در کربلا فدا شد پایمال نشه ....
از رقیه ..... از سکینه .......از زینب ..... درس بگیر ...........
آخه این که با چه تیپی بری تو خیابون ... چند نفر بهت تیکه بگن ... چند نفر بهت شماره تلفن بدن ... و ... برای چی ...
چرا همه چیز یادتون رفته ....
به خدا هویت ، عفت و بکارت خیلی گرانبهاست ............................
من میدونم چرا ازدین گریزانید .... و چه حالی دارید ....
قبول دارم از دواج سخت شده ... کار نیست ... اما یه شعری هست که اینجوری میگه :
هرکه دارد هوسی بهر ناموس کسان
پی ناموس وی افتد نظر بو الهوسان
مطمئن باش هیچ کس دوست نداره زن ، دختر یا خواهرش بد کاره باشه .............
اگه امروز من به کی تیکه بگم ... روزی به خواهر ، دختر یا مادر یا زن من تیکه خواهند گفت
خواهران و برادران عزیزم آماده ام تا مثل سید مهدی که کمک کرد کمکتون کنم ....
راه های توبه بسیار بازه ............خدا بخشنده ترین بخشنده ترین بخشنده هاست ..........
خیلی مهربونه خیلی .......... این قدر شما را دوست دارد که نگووو ........
خدا عاشق ماست بیایید با عشق واقعی آشنا شویم .................
منتظرم تا شاید بتونم کمکی کنم .......
***************************************
داستان زندگی یکی از بهترین دوستان
اَلسَّلامُ عَلَیْکِ اَیَّتُهَا الصِّدیقَهُ الشَّهیدَه فاطِمَهُ الزَّهْراء سَلامُ الله عَلَیْهَا
به امید صبح سیز ظهور مهدی فاطمه عاجر
یا علی (علیه السلام) مدد
هرگوونه اقتباس از روی این بلاگ و مطالب با ذکر منبع بلامانع است
بنام یگانه مقصد عشق و عروج
اَلسَّلامُ عَلَیْکِ اَیَّتُهَا الصِّدیقَهُ الشَّهیدَه فاطِمَهُ الزَّهْراء سَلامُ الله عَلَیْهَا
یا ایا صالح المهدی عاجر
خاطره بازگشت ...
چند وقتی بود که به برگشت فکر می کردم ... با خودم میگفتم آیا میشه بعد از این همه مدّت برگشت ؟ آیا می شه روند زندگی رو تغییر داد ؟ ... ... ... اما به نتیجه ای نمی رسیدم ...
آخه از زمانی که خاطر بود نقطه سفیدی در زندگی نداشتم ، شاید درست نباشه اینگونه بگم که هر گناهی که فکرش رو بکنید وجود داره من انجام داده بودم ... !!! گاهی اوقاط ، با خودم میگفتم ، تو که از اول گناه کار بودی ، تو که تو شهر زبون زد همه هستی !! کارهایی که تو کردی هیچ کس تو این چند سال اخیر انجام نداده خصوصاً تو این محله و خیابون .... ؟؟ همه مردم تورو میشناسند چرا به فکر برگشتی ..... ؟!؟!؟!؟!!؟!؟!؟!
چند تا چیز بود که نمیتونستم باهاش کنار بیام :
یکی اینکه با خودم میگفتم دیگه راهی برای برای برگشت یا توبه نداری ... ! آخه تو به چه روویییی می خواهی بری پهلوی خدا بگی خدا منو ببخش ...! غلط کردم ...! اشتباه کردم ...! اصلاً روت میشه بری جلوی خدا ، کسی که همه چیز زندگیت رو دیده و هر کاری کردی ثبت داره سرت رو بلند کنی و بایستی ، چه طور جلوی کسی که بهت زندگی داده نمک خوردی و نمکدون شکستی می خواهی سر بلند کنی ... ؟؟!!؟؟
دوم اینکه آخه اگه میخواستم آدم خوبی بشم همه چیز رو بزارم کنار ، تو این محله و خیابون دیگه هیچ کس برام ارزش قائل نبود همه منو به چشم همون آدم بد نگاه میکردند ...!! اصلاً خدا هیچی با این مردم چی کار میکردم ... ؟؟!!!
سوم این که اگه میخواستم توبه کنم ، بایدهمه چیز خودمو میزاشتم و از اون محله میرفتم جایی که هیچ کس منو نمی شناخت ، چه طور باید بدهی هامو جبران میکردم چه طور این همه دین گردنم رو ادا می کردم چه طور اینهمه مال مردم رو برمی گردوندم ...........
ای خدا .....................................................
ای کاش هیچ وقت باسید مهدی آشنا نمیشدم ... ؟! ای کاش وقتی راجع به عشق برام حرف میزد حرفاشو نمیشنیدم ...؟!
آخه سید مهدی کاش لااق تو بودی ایکاش ......................................
سید مهدی میگفت همه آدم های خوب همه کساییی که به جایی رسیدن ... از عشق به خدا و اهل بیت شروع کردن ...
اونا با فکر و یاد خدا واهل بیت حال خوش میگیرن با عشقشون دائماً دیوونه و مستند .......
آره منی که زهر ماری مصرف کردم میدونم مست شدن یعنی چی .....
با خودم میگفتم اونی که که با یاد خدا و اهلبیتش مست میشه خوش به حالش من حالشو میفهمم کاش منم مثل اونا و کاش بهتر از اونا می بودم ..... اما بعدش با خودم میگفتم زهی خیال باطل ....
آخه دیییونه تو کجا عشق واقعی کجا ... ! ؟ توکجا عشق اهل بیت کجا ... ؟ ! آخه من نجس چه طور خودمو میتونستم وسط این پاک ها قرار بدم ....
آشنایی با سید مهدی برام خیلی جالب بود ... ؟ ! سید مهدی مسیر زندگی منو تغییر داد ... ؟ ! .........................
همه چی از اون موقعی شروع شد که نوچه ها بعد از خوردن زهرماری رفته بودن تو محله و یه دختر رو با خودشون آورده بودن هم برای من و هم برای خودشون ...
چیزی که یادم میاد ازاون موقع دختره فریاد میزد یا فاطمه الزهراء نجاتم بده ... نمیدونم چی شد اما نو چه ها رو بیرون کردم و خودم و دختره تنها شدیم خیلی گریه میکرد ... دلم خیلی سوخت تا به حال دلم اینطور نسوخته بود ... شاید به خاطر قسم ها بود نمیدونم .....
اینبار منو اینوجوری قسم داد تورو به جدم زهرا قسمت میدم با من کاری نداشته باش ...
اون میدونست من داریوش پلنگم و هیچی جلو دارم نیست ... و همین طور قسم میداد ... نا گهان دیگه ساکت شد نمیدونم چرا ... اما یه صدایی بهم گفت برش گردونم تا به حال همچین صدایی نشنیده بودم و همچین حسی هم نداشتم انگار اصلا به این دختره میلی نداشتم دستشو گرفتم و از خونه زدم بیرون ...
همه نوچه ها دنبالم بودن و تعجب کرده بودن ... ازش آدرس خونه رو پرسیدم و تا در خونه رسوندمش ... نوچه ها رو هم یه فص زدمو بهشون هشدار دادم دیگه با این دختر کاری نداشته باشن ... همه چی به همون صدا برمیگشت .
چند وقتی بود دگرگون شده بودم ... فکر اون صدا و دختر و اینکه چی شد و ... داغونم کرده بود ...
یه روز که نزدیکای مسجد نشته بودم و و مردمی که به سمت مسجد میرفتن رو نگاه میکردم ، یکی یک دفعه زد روی شونم به اسم صدام زد : داریوش پلنگ ... پاشو ... خیلی تعجب کردم تا به حال ندیده بودمش ... شوکه شده بودم . اصلا نمیشناختمش ... یه جوون خوش سیما ، یه جورایی نورانی با شال سیدی و شلوار بسیجی و ... بود . خیلی خوش سیما بود ته دلم بهش گفتم خوش به خالت ، بهت زده شده بودم کارهایی که کردم اتفاقی بودگویی اومده بود فقط برای من ...
نا خواسته پا شدم اما جرأت نداشتم سرمو بالا بگیرم ، دسمتو گرفت و راه اوفتاد سمت مسجد .... .
هرچی جلوتر میرفتیم مردم بیشتر نگاهمون میکردن بعضی هاشونم که فهمیده بودن دارم میرم مسجد از مسجد میزدن بیرون .... وارد مسجد که شدیم همه رفتند بیرون هیچکس تو مسجد نموند ... نوچه ها دنبال این بودن من چی کار میکنم
وای نمیدونید چی حالی داشت وقتی وارد مسجد شدم ... اون موقع ناخواسته دلم ترکید ... زدم زیر و گریه و نشستم دیگه تو مسجد کسی نمونده بود هیچ کس فکر نمیکرد داریوش پلنگ بیاد مسجد ...
از اون جوون پرسدم آقا شما کی هستی ؟ گفت : داداشت مهدی هستم ... سید مهدی .........................
اون روز هرچی تو دلم بود ریختم بیرون منو سید مهدی و خدا ... تو خونه خدا و اهلبیتش .............................
تا آخر شب حتی یک نفر هم تو مسجد نیومد ..... این تنهایی و آرا مش رو دیگه هیچ وقت بعد از سید مهدی تجربه نکردم ....
سید مهدی یه گوش شده بود ومنم یه پر حرف.... هر چی تو فکر و تو دلم بود ریختم بیروونو براش گفتم
فقط گوش کرد فقط ...
شروع به حرف زدن کرد ... خیلی آروم و سبک شدم تو اون حال و هوا وضو ونماز رو کامل یادم داد نمازو به جماعتش خوندم چه نمازی ... اولین نماز زندگیمو با بهترین دوست و یکی از پاک ترین آدما خوندم خیلی باحال بود نمیتونم باز گوکنم ... بلد نیستم به چه زبونی بگم ... آسمونی شده بودیم آسمونیه آسمونی
شب جمعه تو خلوتی مسجد رفت سراغ کمیل علی (ع) خیلی حال داد خیلی ... هیچ وقت اینجوری حال نکرده بودم...
اون هفته همه شبانه روز رو با سید مهدی بودم .. سید مهدی منو تو اون هفته خوب تربیت کرد ...
از عشق خدا و اهلبیتش گفت از عشق مادرش زهراء از حضرت زهراء
وقتی داستان تحول و زندگیمو گفتم خیلی گریه کرد حضرت فاطمه ی زهراء بهم نظر کرده بود ... خودش اینو گفت
اره بی بی بهم نظر کرده بود ... همه چی به اون روز و شب ... به منو اون دختر برمیگشت ...
اینو سید مهدی میدونست ... از کجا نمیدونستم ... اما اینو حسم بهم میگفت ... خوب میدونست اگه بگه شاید من نارحت بشم .. اصلا به روم نیاورد اصلا ...
آخر هفته بعد منو برد مسجد برای اعزام به جبهه ثبت نام کرد قبلش فقط منو مدیون خودش کرد ...
تمام بدهی هامو صاف کرده بود از همه مردم محل برام حلالیت گرفته بود اینو بعد ها فهمیدم ... هر چی دارم از سید مهدی دارم ... همه چیز ... زن ... بچه ... دین ... عشق ... بسیج ... همه چیز رو همه چیز رو ...........
منو باخودش برد جنگ ... چند وقتی بیش باهم نبودیم اما خیلی صمیمی شده بودیم یکی از شب ها که باهم به شناسائی رفته بودیم فهمیدم سید مهدی مسئول اطلاعات عملیات گردانه ... تازه فهمیده بودم این جوون متواضع و خوش سیما کیه ؟ از این به بعد خیلی خجالت میکشیدم ... اما با بقیه خیلی فرق داشت ...
تو جبهه عاشقان واقعی رو دیدم ... کساییی که عشق میکردن و میجنگیدن ... کسایی که اومده بودن فدا بشن ... کسائیی که آماده شهادت بودند ... آره شهادت آرزوی که باید با خودم به گووور ببرم ...
بالاخره لحظه جدایی هم اومد ... اون هم مثل خیلی های دیگه اومده بود برای رفتن ... غسل جمعه و دعای عهدش هیچ وقت ترک نشده بود ... تو عملیات رمضان وقتی که هنگام عملیات جلوتر از همه بودیم از نواحی سر ، گردن و پهلو مورد اصابت گلولهو ترکش قرار گرفت لحظه شهادت دست نوشته ای که حکم وصیت نامه داشت رو به من داد و گفت حتما به خانواده اش بدم ...
نمیدونستم چه طور باید با جسد شهیدش وداع کنم ... خیلی سخت بود ... شاید بعد از آن هزاران بار آرزوی مرگ میکردم ....
شادی شهادتش و غم از دست دادنش هنوز در قلبم هست ...........
بعد از عملیات هرچی گشتیم جسد شهیدش رو پیدا نکردیم .... هنوز که هنوزه پیدا نشده ............. معراجش قبرش شده بود ..... و همچون مادرش همیشه مخفی ...............................................
همه چی تو وصیت نامه تنظیم شده و بدون نقص بود ...... گوییی او همه چیز رو آماده کرده بود ..................
خونش برام آشنابود اما تا به حال اونجا رو یادم نبود ..... در جمع خونوادش جرأت سر بلند کردن داشتم ..........
اما وصیت نامه را خواندم.........
سید مهدی فکر همه چیز بود حتی من ............... دینی گردنم گذاشت که هیچ وقت فراموشش نمیکنم ..........
اسم منو هم گذاشته بود مهدی .... من میدونستم لیا قت ندارم و نخواهم داشت ... اما چون سید مهدی گفته بود قبول کرده بودم حتی کارها شناسنامه رو هم خودش انجام داده بود ......
سید مهدی وصیت کرده بود خواهرش فاطمه رو به ازدواج من در بیارن ....
بعد متوجه شدم فاطمه همون دختری بود که باعث تحولم شده بود .......................
من کجا ، سید مهدی کجا ، خواهرش کجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟///
خداااااااااااااااااااااااااااا ....................................................
دینم رو از سید مهدی دارم .... عشقم از اون .... اعتقادم از اون ... بسیجی بودنم از اون ... چی بگم ......
فاطمه خودش خیلی سید مهدی رو قبول داشت خیلی ............ این قدر که با این که میدونست من چه کسی بودم و هستم حتی برای ازدواج نه هم نگفت .............................
اکنون خیلی وقته گذشته ............ دور و برم خیلی تغییر کرده .......... سید مهدی رفت اما من رو سیاه رو تنها گذاشت ....
از اون به بعد دیگه کسی نبود راهنماییم کنه ... دیگه شور و حال شب های جمعه نیست ... هر روز این شهر و مردم آلوده تر میشن ..... هر روز منم با مردم سقوط میکنم .........
دیگه روزهای خوش با مهدی بودن برنمی گرده ... اما فاطمه یادگاری است که تا ابد مواظبش خواهم بود ...
او همه چیز من شده درسته که جای سید مهدی خیلی خالیه اما سیده فاطمه خوب جای اونو بارم پرکرده ....
خیلی وقته گذشته من یادم نرفته این کشور چه گلهاییی رو از دست داده ............
جوان های ما خیلی پاک هستن .... اما دشمن خیلی روی اونها کار کرده .......... رایانه ، اینترنت ، ماهواره ... همه در زیر دست استکبار هدفمند فعالیت میکنند قصد کردند آندولوسی دیگر بسیازند ......
نمیخواهم بگن و نصیحت کنم چون خودم بد بودم ..........اما جوان های گل و پاک .... دختر و پسر ها ی جووون خودتون یکم فکر کنید ..... نظام شاهنشاهی و نظام کنونی رو با عدالت بررسی کنید ....
دشمن با قرار دادن و محدود کردن فکر و اندیشته ما در یک جا و یک سو و یک محل خیلی قصد ها کرده ....
ما ایرانی هستیم ... غیرت داریم ... مرد بودن خیلی مهمه ... لوتی بودن مهمه .....
دارن مارو با سکس آلوده میکنن ... سکس همنوع با همنوع ... سکس خانوادگی و غیرخانوادگی ........... چی بگم
خدا زن رو برای آرامش مرد خلق کرده ... و مرد رو هم برای آرامش زن ...........
زن و مرد ... زوج بودن ... خانواده داشتن ... حفظ اصول انسانیت مهمه ......
این انقلاب با خون مهدی ها آغشته شده ............................
خواهرم این نوع لباس پوشیدن ها رو بات لباس پوشیدن رقیه حسین (ع) مقایسه کن .....
خواهرم مانتو های چسب و نمایان کننده بدن چه خاصیتی داره ...
خواهرم تو زیبایی و زیباییت در مقابل نگاههای حرام آلوده میشه ......
خواهرم مگر چادر چه اشکالی داره که حتی نگاهشم نمیکنید ......
خواهرم تو برای بازی های جنسی خلق نشدی ...
تو آفریده شده ای تا فرزندانی چون سید مهدی ها ... زکریا ها ... خمینی ها ... ابن سینا ها را تربیت کنی ...
خواهرم از دامن زن مرد به معراج می رسد ....
خواهرم عفت و بکارَت خود را ارزان نفروش ..........
خواهرم فکر کن ... چرا باید خود را برای دیگران درست کنی .......
خواهرم عشق را با عقل و احساس و اعتقاد و دین در کنار زوجی پاک آغاز کن ... تا هم هویت انسانیت حفظ شود ... و هم خون مظلوم پسر فاطمه حسین (ع) که که در کربلا فدا شد پایمال نشه ....
از رقیه ..... از سکینه .......از زینب ..... درس بگیر ...........
آخه این که با چه تیپی بری تو خیابون ... چند نفر بهت تیکه بگن ... چند نفر بهت شماره تلفن بدن ... و ... برای چی ...
چرا همه چیز یادتون رفته ....
به خدا هویت ، عفت و بکارت خیلی گرانبهاست ............................
من میدونم چرا ازدین گریزانید .... و چه حالی دارید ....
قبول دارم از دواج سخت شده ... کار نیست ... اما یه شعری هست که اینجوری میگه :
هرکه دارد هوسی بهر ناموس کسان
پی ناموس وی افتد نظر بو الهوسان
مطمئن باش هیچ کس دوست نداره زن ، دختر یا خواهرش بد کاره باشه .............
اگه امروز من به کی تیکه بگم ... روزی به خواهر ، دختر یا مادر یا زن من تیکه خواهند گفت
خواهران و برادران عزیزم آماده ام تا مثل سید مهدی که کمک کرد کمکتون کنم ....
راه های توبه بسیار بازه ............خدا بخشنده ترین بخشنده ترین بخشنده هاست ..........
خیلی مهربونه خیلی .......... این قدر شما را دوست دارد که نگووو ........
خدا عاشق ماست بیایید با عشق واقعی آشنا شویم .................
منتظرم تا شاید بتونم کمکی کنم .......
***************************************
داستان زندگی یکی از بهترین دوستان
اَلسَّلامُ عَلَیْکِ اَیَّتُهَا الصِّدیقَهُ الشَّهیدَه فاطِمَهُ الزَّهْراء سَلامُ الله عَلَیْهَا
به امید صبح سیز ظهور مهدی فاطمه عاجر
یا علی (علیه السلام) مدد
هرگوونه اقتباس از روی این بلاگ و مطالب با ذکر منبع بلامانع است










