*« هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرنیِ »* - عروج







+ *« هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرنیِ »*


بسم رب المهدی ...


کجاست منتقم کوچه های مدینه ...


کجاست منتقم دشت کربلا ...



چند روزی بیشتر از اعیاد ابتدایی شعبانیه نگذشته بود ... و حدود یک هفته ای هم تانیمه شعبان باقیمانده مانده بود ...


توفیق داشتم به عنوان میزبان خدمت جمعی از دوستان و زائرین امام رضا علیه السلام باشم ...


گهگاه به همراه دوستان به حرم مطهر نیز مشرف می شدم ...


تا اینکه شب جمعه بعد از مراسمات یادواره شهدای پایگاه باز هم تونستم با همه روسیاهی و بارگناه به جمع دوستانم در حرم ملحق شوم ...


تا رئوف اهلبیت نخواد هیچ وقت هیچ کس نمیتونه حتی فکر رفتن آنجا را بکنه چه برسه به این که پا تو حرمش بگذاره ...


قرارگیری درکنار دوستان با صفا و بچه مسلمونای واقعی - که کم تو این زمونه پیدا میشه - خودش توفیقی بود ؛ اما حضور در کنارشون سبب شد من نیز بتونم با آبروی آنها پاییی دوباره در حرم قدس رضوی بذارم ...



کِفتَر کُهنه یِ اِیوونِ طِلایُم ...


بِچه یِ مِحله یِ امام رضایُم ...


مُوکِه سَر تا به پا غَرق گُنایُم ...


بِچه یِ مِحلِّه یِ امام رضایُم ...



نمیدونم تا به حال چند بار مشهد آمدید اما فقط اینو میتونم بهتون بگم که حتی اگه اهل مشهد هم باشی تا خودش نخواد نمیتونی حتی یه قدم برای رسیدن به اون فضا برداری ...


تو اون جمع هو از بچه ای جنگ بود که یه حال و هوایی داشت و هم از جوان های هم سن و سال خودم که اونها نیز یه حال خاص دیگه ای داشتن ...


بلاخره هرکس میاد حرم ... به یه امید و آرزویی میاد ... اون شب من مثل بقیه به آرزو ها دنیایی خودم فکر میکردم ...


گاهی پیش می آمد که دوستان و ایدی های نت رو هم به زبون می آوردم ...


شما هم اگه مثل من اهل مشهد بودید بارها قصد رفتن به اونجارو کرده بودید و مثل من به خاطر بار گناه جرأت رفتن تو حرم رو نداشتید و گاهی هم ... راه نمیدادن ... از این فضا و ازاین فرصت باید نهایت استفاده رو میکردی ... من هم سعی خودمو می کردم که نهایت استفاده رو ببرم ...


هرکدوم از صحن ها حال و هوای خاص خودشو داره ... اما صحن آزادی به دلیل پایی پایی و صحن گوهرشاد به دلیل داشتن ایوان مقصوره ( ایوان مختص اما زمان علیه السلام و منبر و محراب امام زمان علیه السلام و ... ) حال و هوای خاصی داشتن ...


منم خوب تو پایین پاحضرت تا تونستم سعی کردم از نور اون بچه ها استفاده کنم و تا میتونم عذر خواهی کنم و گریه ...


آخه من که بهتر از هر کس میدونستم کی هستم ...


چه گناه هایی کردم ... چه روم سیاهی هستم ... چه کوله باری از گناه دارم ...


هرموقع به گذشته ام فکر میکردم بیشتر خجالت میکشیدم ... به قول هایی که داده وبدم عمل نکردم ... به آرزوهایی که بنا به خیلی دلایل دنیایی از خیلی هاش عقب موندم ... خداااااااااااااااااااااااا


اما رئوفی آقا یه چیز دیگست ... نمیدونم شاید آقا منو بخشیده بود ... شاید آقا ولم کرده بود ( گفته بود اینو دیگه ولش کنید برید به بقیه برسید ) اما شاید با رئوفیش میخواست بهم بفهمونه هم من هم خیلی های دیگه رو دوست داره ... اما شاید میخواست بهم بگه رئفوفیش نمیزاره هیچ چی از من ببینه ... وای آقا چه قد رئوفی چه قدر ... حتی با این که میدونی این همساده ی روسیاه و با کوله بار گناه چه آدمیه چه نمک نشناسیه اما بازم کار خودتو کردی ... ؟؟؟!!!


نمیدونم چی شد که از همه چیز و همه وضع خودم یادم رفت ...


فکر کردم ... همون آدم پاکیم که بودم ... همون آدمی که میومد حرم با آقاش درد دل میکرد ...


همون آدمی که تو حرم دنبال امام زمان میگشت ...


ناخواسته یاد اون آرزو هایی افتادم که داشتم.. . آرزو هایی که این دنیا و متعلقاتش من ازشون دورکرده بود ...


صحن گوهرشاد شب جمعه حال و هوای امام زمانی داره ... همه اکثراً تا صبح بعد از دعا ندبه اون جا وایمیستن و به



انتظار مصلح کل هستن ...


گلی گم کرده ام .. می جویم اورا ....


به هر گل می رسم می بویم اورا ...


گل من نه این و نه آن است ...


گل من مهدی صاحب زمان است ...



آره جوگیر شده بودم ... همه ی اون آرزو ها دوباره زنده شد ... همش ...


چی بگم ... الان که فکرمیکنم ... میفهمم چه قدر با اون ارزو ها فاصخ دارم .. چه قدر دورم ... چه قدر ...


اما چه اشکالی داره ... بازم دوست دارم به اون آرزو ها برسم .. اما میدونم حتی لیاقت حتی یکیشو ندارم ...


آقا الان می فهمم که اگه واقعاً منتظرت بودم .. وضعم این نبود ...


آقا اگه عاشق ت بودم ... وضعم فرق داشت ... حالو روزم خیلی بهتر از این ها بود ...


آقا ... میدونم بد کردم ... میدونم بارها و بار ها پروندمو دیدی و سرت و بجای من انداختی پایین ...


آقا میدونم روزی هزار بار به جای این روسیاه میگی اللهی العفو ...


آقا میدونم با دشمن همکاسه شدم ...


آقا میدونم نمک خوردم و نمکدوون شکستم ...



اون شب .....


من مثل بقیه ... توی اون همه جمعیت ... توی تابستون ... بین اون همه زائر ... درکنار اون بچه های پاک و با صفا ... رفتم تو حال و هوایی که با اون همه بارگناه خودم از خودم بعید میدیدم ... شب تا صبح خیلی زود گذشت خیلی زود ...


الله اکبر ... الله اکبر ... الله اکبر ... الله اکبر ...


اشهد ان لااله الی الله ... اشهد ان لااله الی الله ...


اشهد ان محمد الرسول الله ص اشهد ان محمد الرسول الله ص


اشهد ان علی ولی الله ع اشهد ان علی ولی الله ع


اشهد ان ... اشهد ان ...


..... آره صدای اذان بود ...


اون شب هم مثل خیلی از شب ها گذشت ...


روز آخری بود که دوستانم مشهد بودند .... بعد از نماز تصمیم این شد که دعای ندبه نیز تو حرم باشند و بازهم انتظار عشق رو زمزمه کنند ...


کجایی مولا ... بیا بیا بیا



الحمد لله رب العالمین ... ... ... اللهم لک الحمد علی ما جرا ..... اللهم وال من والاه وعاد من عاداه ...


این الحسن این الحسین ..... این السبیل و بعد السبیل ... ... این الشموس الطالعه این الاقمارالمنیره ...


این بقیه الله ... این بقیه الله ... این بقیه الله ... این بقیه الله ... این بقیه الله ...


این وجه الله ... این طالب بدم المقتول بکربلاء ... این ابن فاطمه الکبری ...


بابی انت و امی و روحی و نسفی و جسمی و زوجی لک الوقاء ...


یابن الاطالب المطهرین ...


یا ارحم الراحمین ...


یابن الحسن روحی فداک متاتراناونراک


بیا ای منتقم کوچه های مدینه ...


بیا ای منتقم مادرم فاطمه الزهراء ...


حین دعا ... وقتی به این سطر رسیدم *(( بابی انت و امی و روحی و نسفی و جسمی و زوجی لک الوقاء ... ))* ...


باز به شب گذشته و روسیاهم برگشتم ...


به خودم گفتم چه نشستی با این روسیاه ... چه نشستی با این بارگناه ... تو رو چه به اینجا .. به این دعا ... به این حالات ... این ذکر ها ... اخر ای روسیاه ... تو اصلاَ لیاقت داری که اسم صاحبت رو به زبان بیاوری ... آخر ای گنهکار تو چه طور به خودت اجازه میدهی با این وضع و حالت و روسیاهی و بار گناه باز از مولایت .. صاحبت ... حرف بزنی ...


آخر ای ... در دیزی باز است حیایت کجا رفته ای ...


میدونین ... اینارو با خودم می گفتم ... چون خودم فقط میدونستم کیم .. تو چه مجلسیم ... و ...


با خودم گفتم ... تو ... توکه ادعا های گُنده گُنده داشتی ... تو که آرزوهات سر به فلک میکشید ... تو که از آقات خیلی چیزا میخواستی ... توکه ...



آخه مگه من چه قدر در راه رسیدن به اون آرزو های بزرگ تلاش کرده بودم ...


آخه مگه من چه قدر باب میل مولا و آقام رفتار کرده بودم ...


آخه مگه من چه قدر اون جوری بودم که آقام دوست داشته ...


چه قدر به دستورات مولام عملکردم ... ؟


چند بار آقا بهم بالیده ... ؟


چند بار منو به اطرافیانش نشون داده ... ؟


آخه من جز سر افکندگی برای آقا چیزی داشتم ... ؟



وای شعر های مرحوم ذاکر به گوشم میومد ...



گوش بکنید داره میاد ...


یه صدایی از مدینه ...


حواستون رو جمع کنید ...


صاحب اون صدا کیه ... صدا میگه .....


خوب میدونین که ندارم ..


رضایت از اعمالتون ...


فرزند من مثل خودم ..


غریبه و وای بر شما


....... مهدی من تو غربته ...


از همتون گله دارم ...


مهدی من غصه دارم ...


از همتون ناراضیم ...


عزیز من تو انظار ...


منتظر دستور حق ...


تاکه بیاد با ذوالفقار ....


چرا عزیز دلمو با کارتون رنجش میدین ...


آی شیعه ها مهدی رو هی عذاب میدین ...


مهدی من چاه نداره .... که درد دل باهاش کنه ...


بین این همه سینه زنها .. مهدی من یار نداره که اونو همراهش کنه



آخه من که همه ائمه ازم روی خوش ندیدن ... چه طور ... برگردم ...


چه طور میتونم بگم .. العجل ... العجل ... العجل ...


وای وای وای برمن ... حتی جهنم هم قبولم نمیکنه ...



آخه این دعا رو من بخونم ... اقا چی میگنه


*(( بابی انت و امی و روحی و نسفی و جسمی و زوجی لک الوقاء ... ))*


سید ذاکر ... درست خونده ... حرف دل ائمه ...


بین این همه سینه زنها ... مهدی من یار نداره ... که اونو همراهش کنه


بین این همه سینه زنها ... مهدی من یار نداره ... که اونو همراهش کنه


بین این همه سینه زنها ... مهدی من یار نداره ... که اونو همراهش کنه


بین این همه سینه زنها ... مهدی من یار نداره ... که اونو همراهش کنه


بین این همه سینه زنها ... مهدی من یار نداره ... که اونو همراهش کنه



هرچه قدر بیشتر فکرمیکردم ... تکرار این شعر در ذهنم بیشتر می شد


توی حرم به این بزرگی ... این همه جمعیت ... این همه آدم هرکدوم از نقاط مختلف دنیا ...


وای آقا ... لااقل ببخش ... لااقل اگه مردنی هست خودت گردنم بزن و خودت ازم انتقام بگیر ...


این همه آدم های خوب یچون بهجت ها و ... اینه ا بچه مذهبی ها ... این همه حزب اللهی ها ... این همه بسیجی ها ... با سکوت باهام حرف میزد ...


همه دعا میکردن ... او با سکوت دیوانه ام کرده بود ...


دیگر باورم شده بود که آقا مدت هاست آمده ظهوراست ... اما یاری ندارد ...


هیچ کس نیست ... هیچ یاری کننده ای ... ... هیچ یک از این دعای ندبه خوانها ... هیچ یک از این همه ادمی که تو حرم ادعا انتظار دارند ... آخر فقط 313 نفر لازم است ... فقط 313 نفر


جانم ارزشی ندارد ... همه هستیم به فدایت ... هرچند روسیاهم ... بیا آقایم ... زوری ندارم ... رویی ندارم ... اخلاصی نیست ... اما جانم و هستیم به فدایت ... آقایم .. مولایم ... با سکوتت همه چیز میگفتی و من گریه میکردم .. و هیچ کس این صدای نازت را نمیشنید ... مولایم یابن الحسن ... می دانم در پیشگاه تو هیچ رویی ندارم ... اما میتوانم سپر بلایت باشم ... اما میتوانی منرا به عنوان حتی پلِّکان بالا رفتن از اسبت استفاده کنی ... مولا .. قوبلم کن ... قبولم کن ...


مولا ...


درست است روزی آرزویی چون قرار گیریدر رکابت ... اعوانت انصارت اصحابت تشیعت شهادت در رکابت و ...


جزو علامان خواصت ... و دیگر آرزوهایی بزرگ تر و بزرگ تر از این ها داشتم و دارم ...


اما مولا ... حتی اگرگردنم بزنی بازهم ... به آنکه تو مولام تنبیهم کرده وقصاص کرده افتخار میکنم ...


مولا آن روز در سکوتت تا کنون در گوشم حس میکنم چه گفتی ...


حس میکنم چه درد دلی داشتی با اما رضا میکردی ... ... ممنونم که این توفیق را داشتم تا الن به همه جهانیان این گونه بگویم ... که در جوار جد رئوفت ...علی بن موسی الرضا ... ندای غمبار و درد ناک جدتان حسین را با جدت رضا سر می دادی ...


آری .. هنوز در گوشم حس میکنم


*« هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرنیِ »* *« هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرنیِ »* *« هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرنیِ »*



از آن موقع هرچه به اطرافم نگاه میکنم ...


چیزی جر انتظار فرج از در و دیوار .. تلویزون ... کوچیک بزرگ ؛ پیر و جوان چیزی جز عجل لویک الفرج نمیشنوم .. حتی دیگر گوینده های خبری هم این را میگوند ...


حتی رئیس جمهور هم به جهانان بارها از پشت تریبون های مختلف گفته ... و به این افتخار میکنم که چنین ریئس جمهوری دارم ...


اما مولایم ... حضورت مشخص ... وجودت موجب بقاء هستی ... عشقت ... عشقت ... عشقت ...


مولای من ...


من هیچ ... این همه آدم تو حرم هیچ ... این همه دنیائیان ...هیچ ...


کی می آیی تا انتقام کوچه های مدینه ... درب سوخته ... میخ کداخته .... ریسمان بسته شده ظلم به حق ...


انتقام خونهای کربلا ... انتقام غربت های بقیع و بمم های حرم های شریفه ... را بگیری ...


کی می آیی تا این صدا را آمدنت قطع کنی ...


*« هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرنیِ »* *« هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرنیِ »* *« هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرنیِ »*


یعنی 313 یارنداری ... 8 میلیارد جمعیت ...


قربان غریبیت ای صاحب العصر و الزمان ... عاجر


رویی ندارم ... کوله باری پر از سیاهی و ظلم همراهم است ... پر از درووغ و کفر و غیبت و حق الناس ...


اما مدتهاست ... می شنوم و این شنیدین هر روز فرا تر میشود .


*« هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرنیِ »* *« هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرنیِ »* *« هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرنیِ »*


*« هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرنیِ »* *« هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرنیِ »* *« هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرنیِ »*


*« هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرنیِ »* *« هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرنیِ »* *« هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرنیِ »*



هر روز برحال خود که حتی نتوانسته ام کاری برایت انجام دهم غصه میخورم ...


چه قدر بدبختم که حتی قادر نیستم صدایم را بگوشت برسانم ...


حتی قادر نیستم پاسخی به این ندایت دهم ...


صدای هَل *« هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرنیِ »* *« هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرنیِ »* *« هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرنیِ »*



مولا ... آقا ... درست است که لیاقت خیلی چیز ها را ندارم ...


اما ممنونم که لااقل مرا .........


یه نگاه ولایتی برام کافیست ... تا همه وجودم که وقفت بوده را از ظلمت رها شود و به ندایت پاسخی گویم ..


*« هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرنیِ »* ؟؟؟ ... نعم یا مولای یا صاحب الزمان ... لبیک یا ابا صالح المهدی ....


...


 


شما هم خوب گوش کنید ... خواهید شنید .. .


لبیک گویید ... . لبیک گویید ... . لبیک گویید ... . لبیک گویید ...



*« هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرنیِ »* ... نعم یا مولای یا صاحب الزمان ... لبیک یا ابا صالح المهدی ....



کجاست منتقم کوچه های مدینه ...


کجاست منتقم دشت کربلا ...


 



اللهم عجل لولیک الفرج مولاناصاحب العصر والزمان عاجر


السلام علیکِ ایَّتُهَا الصِّدیقَه الشَّهیدَه یَا فاطِمَه الزَّهراء سلام الله علیها


 


هرگونه استفاده از مطالب بلاگ با ذکر نام منبع بلامانع است