عاجر ... - عروج






   [آرشیو شده ها]
+ بوسه ای از گونه ی شهید

 


همیشه نظافت چادر و لباسم خیلی برام مهمه ولی  ...


وقتی کنارشون رسیدم انگار بهم گفتند :  ... بفرمایید ... چرا ایستادی ؟


بدون اینکه ذره ای نگران پاکیزگی چادر و لباسم باشم روی زمین نشستم . خجالت می کشیدم چیزی بگم یا خواسته ای مطرح کنم . می خواستم فاتحه ای براشون بخونم ولی بعد خجالت کشیدم و فاتحه ای برای خودم خوندم !


بچه های کوچولو و معصوم اطراف آرامگاه بازی می کردند . می خندیدند . هنوز صدای خنده های ناز و قشنگشون توی گوشمه ...


یه کمی به زبون اومدم و خجالتم ریخت .


_ شهید گمنام ... تاریخ شهادت ... تاریخ کشف ...


_ زیراین سنگ و خاک چیه ؟


_ واقعا شما اینجا هستید ؟


_ فقط یه پلاک یا چند تا استخوان ... ؟


_ منو می بینید ؟


_ صدامو می شنوید ؟


یه دختر بچه ی کوچولو دوون دوون به سمت آرامگاه اومد و با صدای بلند به برادرش که مثل خودش کوچولو بود می گفت : بیا اینجا ¸ مرده ها اینجا هستند !!!


_ این دختر بچه کدوم مرده ها رو میگه ؟


_ منظورش منم ؟


_ آره ...


_ درسته ؛ من و امثال من خیلی وقته که مردیم و شهدا زنده هستند ...


کمی ساکت شدم


و بعد دوباره لب باز کردم ...


_ شما ها مال کدوم شهر و دیار هستید ؟ اصفهان ؟ مشهد ؟ شیراز ؟ قم ؟ تهران ؟ ...


_ از هر کجا هستید به شهر ما خوش آمدید . شاید سبزی قدوم شما ما رو از بلا حفظ کنه ...


توی حال خودم بودم که یک پسر جوون با یک بطری شیشه ای از راه رسید ... روی آرامگاه ها گلاب ریخت . بوی گلاب همه جا پیچید ... چشمامو باز کردم ... ! دیدم دارن با بچه ها بازی می کنن !!! ... یه آقا کوچولو پشت یکیشون سوار شده بود ... یه بوسه از گونه ی شهید ...


پلک زدم ...


همه چیز برگشت به حالت اول ... دیگه هیچی ندیدم .


اطرافم رو نگاه کردم و دیدم چند تا بچه ی قد و نیم قد دور تا دورمو گرفته بودن ...


هنوز صداشون توی گوشمه ...


v     بچه ها این کیه ؟


v     چرا این شکلیه ؟


v     چرا روی صورتش رو پوشونده ؟


v     کو چشماش ؟


v     چطوری می بینه ؟


توی دلم گفتم : من ؟ ... من هیچ کس نیستم ... من یک گناهکار روسیاهم ...


یه کوچولو جلو اومد و خواست روبنده  رو از صورتم برداره  تا من رو ببینه ... بهش لبخند زدم ولی اون که لبخند من رو نمی دید ! ... لایه ی اول روبنده رو از روی صورتم برداشتم تا فقط چشمامو ببینه و فکر نکنه یه موجود خیالی هستم ... بدونه که منم یک انسانم ... ولی انسانی که سیاهی باطنش خیلی بیشتر از سیاهی چادرشه ...! اصلا آدم ژاک توی این دنیا هست ؟ خیلی ها هستند که از من پاک تر هستند ولی یعنی توی این دنیا آدمی هست که هیچ گناهی نداشته باشه ؟ خیلی دوست دارم با یکی از این آدمای پاک ملاقات داشته باشم و ازشون بپرسم دنیا رو چه رنگی می بینن ؟‏چطوری زندگی می کنن ؟ این اراده ی قوی رو ... و خیلی سوالات دیگه


_ کمکم کنید ... !


_ می خوام خوب باشم ...!


_ می خوام مثل شما باشم


_ کاش ....


_ کاش ...


صدای مامان رو شنیدم که گفت : چادرت خیس شده ... بلند شو می خوایم بریم .


گفتم : نه ! این آب نیست . این گلابه ... گلابی که غبار آرامگاه شهید رو شسته ... یک شهید گمنام


(( کاش ذره ای از گناهان مرا هم بشوید ))


داشتیم برمی گشتیم . معین ( پسر خاله ی کوچولوی من ) گفت : مامان جون الان همه خوابند چرا ما بیداریم ؟ من خوابم میاد ...!


با همون جملات بچگانه ¸ حکیمانه سخن گفت :


(( همه خوابند ))!!!


 


پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند . اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند .  < شهید مرتضی آوینی >



+ العجل هایم دروغی بیش نیست ...


آه ای خدا !


تا به کی بر زمین خاکی ات قدم بردارم و انتظار کشم ؟؟؟


تا به کی چشمانی که پاک آفریدی را آلوده کنم ؟؟؟


تا به کی زبانی را که معصوم آفریدی به دروغ و دشنام بیالایم ؟؟؟


کمکم کن تا پاک شوم ...


خدایا !


سالی جدید در پیش است.


بهاری دوباره ...


دوباره صدای پرنده های آواز خوان ...


دوباره گل ...


دوباره سبزه ...


دوباره لبخند های نو شکفته ...


اما کدام لبخند ؟؟؟


کودکی می بینم که بهارش اشک است ...


مادری می بینم که گل آه بر لبانش شکفته است ...


آقای من ! آقای مهربانم !


بیا تا لبهای ترک خورده ی مادر شهید دیگر رنگ آه نبیند ...


بیا تا کودک خردسال فلسطینی به جرم بی گناهی در خون نغلطد ...


آقا جان !


یک سال دیگر هم گذشت و من هنوز تو را ندیده ام ...


آقا جان !


می ترسم ...


می ترسم بهار عمرم بگذرد و تو را نبینم ...


 



ای امید هر دل مضطر بیا ...



آرزوی لحظه های انتظار


تشنه ی دست تو مانده ذوالفقار


شوق رویت التهابم می دهد


فکر مهجوری عذابم می دهد


در هوای خاطرت گل می کنم


من ظهورت را توسل می کنم


خانه زادم . بنده ی این خانه ام


سائل این دولت شاهانه ام


با کلاف جان خریدار توام


تو گل گلها و من خار توام


قیمت عشق تو را جان گفته ام


خاک من بر سر چه ارزان گفته ام


گر چه در هر روز و شب می خوانمت


آشنای خویشتن می دانمت


باز خود را در گناه انداختم


بین خود با تو حجابی ساختم


ظاهرا خود را محبت خوانده ام


با گناه اما تو را رنجانده ام


این هیاهو از ارادت نیست نیست


از تو گفتن غیر عادت نیست نیست


خلق می گویند که محو او شده


دست من پیش تو آقا رو شده


وای بر من انتظارم از تو چیست


العجل هایم دروغی بیش نیست


در حصار این ریا دل بسته ام


دیگر از این عادت تو خسته ام


 



خدایا بهار سال آینده را با قدوم مبارک آقا امام زمان (عج) سر سبزتر از همیشه بگردان .


آمین ...



+ یک الگوی خوب باید چطوری باشه ؟


 


الگوی شما کیست ؟


اصلا الگو باید چه ویژگی هایی داشته باشه ؟


شما و من به عنوان یک جوان باید چه الگویی و با چه ویژگی هایی رو قبول کنیم ؟


راستی شما الگو دارید یا هر وقت باد از هر طرفی بوزه به همون سمت میرید ؟


من که قبلا اینطوری بودم . یعنی به قول ما جوونا هر وقت هر کاری عشقم می کشید می کردم . هر کاری دوست داشتم می کردم . هر کاری فکر می کردم بیشتر بهم حال میده انجام می دادم به قول بابا باد از هر طرف میومد به همون سمت کشیده می شدم . حالا این باد می خواست هوس باشه عشق باشه دین باشه عرف باشه فرهنگ باشه مد باشه و ...


یه روز غربی بودم


یه روز مسلمون بودم .


یه روز عرب یه روز فارس یه روز فرانسوی یه روز ایرانی یه روز آمریکایی یه روز آلمانی.


یه روز مدافع حقوق بشر یه روز مانع حقوق بشر .


یه روز بابام واسم می شد فرشته یه روز معلمم می شد پادشاه .


یه روز پسر/دختر همسایه دلمو می برد یه روز یه دوست توی چت دلمو می برد .


یه روز به یکی می گفتم اگه تو نباشی می میرم یه روز بهش گفتم برو دیگه قابل تحمل نیستی .


یه روز می شدم فرزند مهربون و حرف گوش کن و هر کاری می گفتن فقط می گفتم چشم یه روز جلوی بابام وایستادم و آبروشو بردم.


یه روز گفتم می خوام دکتر بشم یه روز گفتم می خوام مهندس بشم .


یه روز گفتم می خوام بشم مثل پیامبر و ائمه یه روز گفتم نه میشم مثل مایکل جکسون یا جنیقر لوپز .


و ...


خلاصه اینکه کم کم داشت حالم از خودم بهم می خورد که به خودم اومدم و گفتم ای بابا بذار حداقل تکلیفمو با خودم روشن کنم اینکه نشد زندگی .


شما چی ؟


شما مثل گذشته ی من هستید ؟


یا مثل امروز من ؟


به نظر شما یه الگوی خوب باید چطوری باشه ؟؟؟


برام کامنت بزارید و توی نوشتن پست بعدی که قراره جواب به همه ی این سوالات باشه کمکم کنید .


ممنون.


یا حق.


 


 


   [آرشیو شده ها]